|
|
|
|
|
|
سلام به همگیه بازدید کننده هامون امیدوارم خوشتون بیاد از وب تازه تاسیس هستو به حمایتتون نیاز داریم
|
|
جمعه 26 خرداد 1396 ساعت 15:46 |
بازدید : 174 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات 13 )
وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست. وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید. وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست. وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید. وقتی یکی را دوست دارید، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید. وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است. وقتی یکی را دوست دارید، ھر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید. وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است. وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که ھستید، احساس امنیت می کنید. وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اھمیت می دھید. وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته ھای خود برای شادی او بگذرید. وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به ھر کاری بزنید. وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به ھر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد. وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید. وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامش تان می شود. وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید. وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید. وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید. وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بھترین خواھد بود اگر چه در واقع چنین نباشد. وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ھا برایتان آسان و دلخوشی ھای زندگی تان فراوان می شوند. وقتی یکی را دوست دارید، به ھمه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوھای تان را آسان می شمارید. وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید. وقتی یکی را دوست دارید، شادی هایش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی هایش برایتان سنگین ترین غم دنیاست
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
دوست داشتن ,
عاشق بودن ,
عشق ,
عاشق ,
وقتی یکی را دوست دارید ,
وقتی ,
دوست ,
دوست داشتن کسی ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یک شنبه 14 خرداد 1396 ساعت 18:18 |
بازدید : 176 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات 1 )
مادر به ارامی گفت دخترم امروز این رادیو را از خانم همسایه گرفتم تا کمی به آهنگهای آن گوش کنیم دختر لبخند زد ولی به یاد نامه ای افتاد که چند روز پیش اداره پست پس فرستاده بود و او بدون اجازه باز کرده و خوانده بود "دخترم ماههاست که بیمار است ولی صبورانه گله ای نمیکند مافقیریم و من نمیتوانم هدیه ای برای تولدش بخرم پس خواهش میکنم روز دوشنبه در برنامه رادیویی ویژه تبریکات. تولدش را تبریک بگویید" جواب اداره رادیو هم بود "با عرض پوزش متاسفانه این بخش مدتی است که پخش نمی شود" دخترک نگاهی به مادرش کرد و دید که هنوز دستهایش از شستن رختهای همسایه خیس است ولی به آرامی در خواب میخندد. ناگهان فکری مثل برق از سرش گذشت: با خوشحالی مادرش را بیدار کرد و گفت: "مادر شنیدی رادیو تولدم را تبریک گفت" و این بار مادر بود که لبخند میزد
بسیار زیبا
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
مادر، گفت، امروز، این، ارامی، از، به، خانم، دخترم، را، رادیو ,
عشق ,
عشق مادری ,
داستان عاشقانه ,
عاشق ,
مادر مهربان ,
دختر ,
,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پنج شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 4:7 |
بازدید : 161 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات 0 )
خوب می دانم که بی تو غریبم روزها چه بی خبر می گذرند انگار به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند بدون تو از زمستان می نویسم و توی گلدانهای دلم آرزوهای کال را می نشانم خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را نمی پرسد و از میان شالیزارهای نگاهم رد نمی شود خوب می دانم کسی مثل تو به پروانه های خیالم سلام نمی کند کاش می توانستم تک بیتی قشنگی برایت بنویسم که لایق تو باشد کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم من به اندازه بی کرانگی آسمان به مهربانیت معتقدم و تو را دوست دارم به اندازه......؟
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
خاطرات عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
دانش اموزان ,
عاشق ,
عشق پدر مادر ,
عشقه زیبا ,
داستانی زیبا ,
عشق ,
بی تو غریبم ,
خاطرات عاشقانه ,
خاطره ,
,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چهار شنبه 10 خرداد 1396 ساعت 15:20 |
بازدید : 164 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات 0 )
یک روز اموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودن پرسید ایا می توانید راه غیر تکراری برای ابرازز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش اموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنی می کنند.برخی دادن گل و هدیه و حرف های دلنشین با هم بودن در تحمل رنج ها ولذت بردن ازخوشبختی را راه بیان عشق می دانند. در ان بین پسری بر خواستو پیش امد از این که شیوه ابراز عشق خود را بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهری جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقق به جنگل رفتند.انانوقتی به بالی تپه رسیدنددرجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به انان خیره شده بود شوهر تفنگ شکاری همراه نداشت و راه دیگری برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر جرات کوچک ترین حرکت را نداشتند ببر ارام به طرف انان حرکت کرد همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد به گوش زن رسید ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش اموزان شروع به محکوم کردن مرد کردند.راوی اما پرسید:ایا می دانید ان مرد در لحظه اخر زندگی اش چه فریاد زد؟ بچه حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:نه اخرین حرف مرد این بود که عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود همه زیست شناسان می دانندببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهدو یا فرار می کند.پدر من در ان لحظه وحشت ناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد او صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادر من بود.
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
دانش اموزان ,
عاشق ,
عشق پدر مادر ,
عشقه زیبا ,
داستانی زیبا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|