|
|
|
|
|
|
سلام به همگیه بازدید کننده هامون امیدوارم خوشتون بیاد از وب تازه تاسیس هستو به حمایتتون نیاز داریم
|
|
شنبه 20 خرداد 1396 ساعت 14:52 |
بازدید : 163 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها یک عالم گله و خدایی بی ادعا گم شده بودم میان دیروز و فردا تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم صدایت در گوشم پیچید نگاهت در چشمانم نقش بست نشان دادی به من آنچه بودم آری، با تو رسیدم من به اوج خودم نامم را خواندی.. گفتی بارانم بارانی شد دل و چشمانم آری بارانی شدم تا ببارم اما ای کاش بدانی تویی آسمانم بی تو نه معنا دارد باران نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان ای که شبیه تر از خود به منی بگو تا آخر راه با من هم قدمی 
:: برچسبها:
بگو تا آخر راه با من هم قدمی ,
عاشقانه ,
عشق ,
هم قدم بودن ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چهار شنبه 17 خرداد 1396 ساعت 13:27 |
بازدید : 162 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟ من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ . ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ، ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ، ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟ ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ...
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
جوکر ,
عاشقانه ,
عشق ,
ترک ,
خیانت ,
معنی عشق ,
عاشق بودن ,
عاشق شدن ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چهار شنبه 17 خرداد 1396 ساعت 12:50 |
بازدید : 140 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
زنجیر عشق ...
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از سرکار به خانه باز میگشت، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان در برف ایستاده. اسمیت از ماشین پیاده شد و خودش را معرفی کرد و گفت من آمدهام کمکتان کنم. زن گفت صدها ماشین از روبروی من رد شدند، اما کسی نایستاد، این واقعاً لطف شماست. وقتی اسمیت لاستیک را عوض کرد و درب صندوق عقب را بست که آماده رفتن شود، زن پرسید: من چقدر باید بپردازم؟ اسمیت پاسخ داد: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در چنین شرایطی بودهام؛ روزی شخصی پس از اینکه به من کمک کرد، گفت اگر واقعاً میخواهی بدهیات را بپردازی، باید نگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود. چند مایل جلوتر، زن کافه کوچکی را دید و داخل شد تا چیزی میل کند و بعد به راهش ادامه دهد؛ اما نتوانست بیتوجه از لبخند شیرین زن پیشخدمت باردار بگذرد، او داستان زندگی پیشخدمت را نمی دانست و احتمالاً هرگز نخواهد فهمید، وقتی پیشخدمت برگشت تا بقیه صد دلار را بیاورد، زن بیرون رفته بود، درحالیکه روی دستمال سفره یادداشتی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته را خواند اشک در چشمانش حلقه زد؛ در یادداشت نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این موقعیت بودهام؛ یک نفر به من کمک کرد و گفت اگر میخواهی بدهیات را به من بپردازی، نباید بگذاری زنجیر عشق به تو ختم شود.” همان شب وقتی زن پیشخدمت به خانه برگشت، درحالیکه به ماجرای پیش آمده فکر میکرد به شوهرش گفت: ”دوستت دارم اسمیت! همه چیز داره درست میشه..”
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
داستان عشق ,
عشقولانه ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دو شنبه 15 خرداد 1396 ساعت 8:27 |
بازدید : 202 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
دوتا گنجشک بودن...یکی داخل اتاق ،یکی بیرون پشت شیشه
گنجشک کوچولوازپشت شیشه گفت:من همیشه باهات میمونم قول میدم
وگنجشک کوچولوگفت:من واقعاعاشقتم.اماگنجشک توی اتاق بازهم فقط
نگاش کرد!امروزدیدم گنجشک کوچولوپشت شیشه ی اتاقم یخ زده!
اون هیچ وقت نفهمید گنجشک توی اتاقم چوبی بود!
حکایت بعضی ازماهاست...
خودمونونابود میکنیم واسه آدمای چوبی!کسانی که نه مارا می بینند ونه
صدامونو میشنون...!
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
رمانتیک ,
داستان عاشقانه ,
عشق بی پایان ,
گنجشک ,
گنجشک چوببی ,
عشق پوچ ,
عشق بیهوده ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پنج شنبه 11 خرداد 1396 ساعت 4:7 |
بازدید : 159 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
خوب می دانم که بی تو غریبم روزها چه بی خبر می گذرند انگار به من به تو و به خاطره هایمان اعتنایی نمی کنند بدون تو از زمستان می نویسم و توی گلدانهای دلم آرزوهای کال را می نشانم خوب می دانم بدون تو کسی حال دفترم را نمی پرسد و از میان شالیزارهای نگاهم رد نمی شود خوب می دانم کسی مثل تو به پروانه های خیالم سلام نمی کند کاش می توانستم تک بیتی قشنگی برایت بنویسم که لایق تو باشد کاش می توانستم لحظه های شاعرانه ام را برایت قاب کنم من به اندازه بی کرانگی آسمان به مهربانیت معتقدم و تو را دوست دارم به اندازه......؟
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
خاطرات عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
دانش اموزان ,
عاشق ,
عشق پدر مادر ,
عشقه زیبا ,
داستانی زیبا ,
عشق ,
بی تو غریبم ,
خاطرات عاشقانه ,
خاطره ,
,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چهار شنبه 10 خرداد 1396 ساعت 15:20 |
بازدید : 160 |
نوشته شده به دست Mr.Md-ReZa |
( نظرات )
یک روز اموزگار از دانش اموزانی که در کلاس بودن پرسید ایا می توانید راه غیر تکراری برای ابرازز عشق بیان کنید؟ برخی از دانش اموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنی می کنند.برخی دادن گل و هدیه و حرف های دلنشین با هم بودن در تحمل رنج ها ولذت بردن ازخوشبختی را راه بیان عشق می دانند. در ان بین پسری بر خواستو پیش امد از این که شیوه ابراز عشق خود را بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهری جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقق به جنگل رفتند.انانوقتی به بالی تپه رسیدنددرجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ جلوی زن و شوهر ایستاده و به انان خیره شده بود شوهر تفنگ شکاری همراه نداشت و راه دیگری برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر جرات کوچک ترین حرکت را نداشتند ببر ارام به طرف انان حرکت کرد همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد به گوش زن رسید ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش اموزان شروع به محکوم کردن مرد کردند.راوی اما پرسید:ایا می دانید ان مرد در لحظه اخر زندگی اش چه فریاد زد؟ بچه حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد:نه اخرین حرف مرد این بود که عزیزم تو بهترین مونسم بودی از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.قطره های بلورین اشک صورت راوی را خیس کرده بود همه زیست شناسان می دانندببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهدو یا فرار می کند.پدر من در ان لحظه وحشت ناک با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد او صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادر من بود.
:: موضوعات مرتبط:
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
,
:: برچسبها:
عشق ,
عاشقانه ,
داستان عاشقانه ,
دانش اموزان ,
عاشق ,
عشق پدر مادر ,
عشقه زیبا ,
داستانی زیبا ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
|